امسال، صد سال از انقلاب اکتبر، آنچه که مهم ترین واقعه قرن بیستم نامیده میشود، می گذرد. بورژوازی و رسانه های آن، این صدمین سالگرد را بهانه مناسبی دیدند تا تصویری وارونه، تصویری عهد عتیقی- باستانی از این انقلاب ارائه دهند. گویی که انقلاب اکتبر صرفا اعتراض به "عقب ماندگی" در کشوری بود که فقر و قحطی، جنگ و کشتار و بی حقوقی مطلق در آن حاکم بود. دوره، کشور، اوضاع و معضلاتی که بی ربط و بیگانه با دنیای امروز است! گویی ، بحران عمیق سراسری سرمایه و مناسبت سرمایه داری و جنگ جهانی امپریالیست ها و ... همگی متعلق به گذشته ای دور دست بودند و اکتبر تنها خاطره و داستانی است هر چند حماسی باید به آن، همچون فیلم های مستند، با سناریوها و پرسناژهای باستانی نگریست. اکتبر در این تصویر، در بهترین حالت بیانگر اعتراضی از پیش محتوم به شکست بود. البته گواه شان هم، بن بست سرمایه داری دولتی و فروپاشی بلوک شرق، وضعیت روسیه امروز و پوتین و هیئت حاکمه فعلی در آن کشور می باشد. طبق این تصویر و روایت وارونه از انقلاب اکتبر، باید فاتحه هرعملکردی که کوچکترین ربطی به عدالت اجتماعی و تلاش برای تغییر بنیادی و حزب و کمونیست داشته باشد، را خواند! این همان روایتی است که بخش وسیعی از مفسران، تئوریسین های و نیروهای منسوب به چپ مدتهاست آنرا موعظه می کند. میگویند انقلاب اکتبر شکست خورد، چون نه انقلاب و تحرکی اجتماعی، بلکه کودتایی حزبی بود؛ شکست خورد چون روسیه عقب افتاده بود و نیروهای مولده رشد کافی را نکرده بودند، شکست خورد چون کشورهای دیگر انقلاب نکردند؛ شکست خورد چون مردم روسیه تمرین دمکراسی نکرده بودند و مجلس موسسان با تاخیر تشکیل شد و هزاران "دلایل" دیگر از همین نوع. البته، برای تمامی این مفسران، همه این مسائل از قبل مشهود بودند. اگر لنین تزهای آوریل خود را نمی آورد، اگر نظرش را به کمیته مرکزی حزب بلشویک تحمیل نمی کرد و لابد اگر عاقل بود، تمامی جانفشانی ها و از خود گذشتگی های کمونیست ها و بلشویک های آن موقع، قابل جلوگیری می بود! در یک کلام، همه و همه صف کشیده اند تا "توضیح" دهند که از طرف بلشویکها چه نباید هایی انجام شد و چه خط قرمزهایی زیر پا گذاشته شد تا ثابت کنند که چرا اکتبر نباید اتفاق می افتاد! این تصویر نیروها و تئوریسینهایی است که به نام چپ و دفاع از انقلاب کارگری علیه طبقه کارگر، انقلاب کارگری و سوسیالیسم قلم میزنند.
ظاهرا مقایسه ای ساده بین ایران امروز و روسیه آنزمان، قرار است این ادعای بورژوازی علیه انقلاب کمونیستی در ایران را ثابت کند. ادعای اینکه نه فقط امروز بلکه در آینده نیز، خبری از انقلاب سوسیالیستی در ایران نیست و نباید باشد. مگر نه اینکه اقتصاد آن از کشورهای متروپل بمراتب "عقب تر" است؟ مگر نه اینکه در دنیای بیرون مرزهای ایران، مشخصا اروپا و آمریکا فعلا انقلاب سوسیالیستی رخ نداده است، و یا حداقل در چند قدمی انقلاب سوسیالیستی نیستند؟ مگر نه اینکه مردم در ایران هنوز تمرین دمکراسی نکرده اند؟ و هزاران هزار "مگرنه" های دیگری که انقلاب سوسیالیستی و کسب قدرت سیاسی از طرف طبقه کارگر و حزبش را در ایران تا ابد ناممکن میکند. اینکه باید منتطر انقلاب در کشورهای متروپل بود، باید ابتدا نیروهای مولده را رشد داد، باید ابتدا در خانه و خلوت خود و محفل های خودمانی و در کلاسهای اکابر جنابان تمرین دمکراسی کرد، تا شاید روزی روزگاری، شرایط آماده شده و بتوان سراغ انقلاب سوسیالیستی رفت، تئوری قدیمی و سوخته این طیف است. پایین تر به این بر می گردم.
اما بهر حال، در دنیای واقعی و در خارج اذهان این مفسران، مستقل از هر تبیینی ازآنچه در سالها و دوره های بعد از انقلاب اکتبر بوقوع پیوست، امروز یک واقعیت همچنان مسجل است؛ و آن اینکه در سال ۱۹۱۷، برای اولین بار، در گوشه ای از دنیای سرمایه داری، طبقه کارگر در یک کشور معین، با حزب خود، قادر به سرنگون کردن دولت بورژوازی، و جایگزینی آن با حکومت کارگری شد که پرچم "قدرت بدست شوراها" را در دست داشت. انقلاب اکتبر تجربه ای است که در مقابل تمامی "نمی شودها"، شدنی بودن حکومت سرخ کارگری، را نشان داد و به همراه خود، اعتماد به نفس و طلیعه سوسیالیسم را برای تمامی کارگران در سطحی بین المللی به ارمغان آورد و به همین اعتبار، مورد حمایت این طبقه جهانی قرار گرفت. امروز، ‌با وجود گذشت صد سال از انقلاب اکتبر، علیرغم تلاش بورژوازی در سرکوب گسترده اعتراضات مردم در چهار گوشه دنیا، سازمان دادن تعرضی سیاسی به هر آرمان و ایده عدالتخواهانه و سوسیالیستی، تلاش در دامن زدن به تفرقه در صفوف طبقه کارگر و به استیصال کشاندن آن برای خنثی کردن پیکان اعتراضی طبقه کارگر علیه بنیادهای سرمایه داری، و تکرار مکرارات "نمی شود های" کذایی، هنوز هم بورژوازی جهانی نتوانسته است این جنبه ترقی خواهانه، آزادیخواهانه و انسانی انقلاب اکتبر را زیر فرش جارو کند. همین جنبه ترقی خواهانه انقلاب اکتبر کافی است تا نشان دهد که دنیای امروز، بدون وقوع آن زمین لرزه جهانی، دنیای تاریک تری می بود.
لازم است که اینجا به تفاوتی که در تبلیغات میدیا و موسسات اصلی و "معتبر" بورژوایی (نظیر انستیتوهای بررسی مسائل بین المللی و ژئو پلیتکی گوناگون کشوری و بین المللی) در غرب، بوضوح قابل مشاهده بود، نیز اشاره کرد. در میان برنامه های امسال این موسسات در مورد صده انقلاب اکتبر، درجه ای از محافظه کاری در حمله به خصلت انقلابی اهداف انقلاب اکتبر، را می توان دید. این خود ناشی از شرایط امروز در دنیای غرب است. تبلیغات هیستریک گذشته، دیگر امروز بازار گرمی ندارد، نه با این دلیل که مردم و مشخصا طبقه کارگر در غرب، امروز آگاه به نقش و اهمیت قهر انقلابی اند و در تدارک انقلابی سوسیالیستی اند، نه به این دلیل که جنبش کمونیستی و احزاب آن با نفود و قدرتی که دارند خطری بالفعل برای بورژوازی جهانی اند، بلکه اساسا بدلیل تغییر موقعیت نیروهای سنتی موسوم به چپ بورژوازی، سوسیال دمکراسی، است که در اذهان جامعه با درجه ای از عدالتخواهی تداعی میشدند. تغییری که سابقا، تا این حد و به این روشنی در سطح اجتماعی در مهد دمکراسی غربی اروپا و آمریکا، آشکار نبود.
شرایط امروز برخلاف دوره تاخت و تاز تاچریسم وریگان، دوره فروریختن دیوار برلین (دوره "پیروزی سیاسی بازار آزاد" علیه اکتبر و هرآنچه با آن تداعی می شد) و یا اوایل قرن بیست و یکم (دوره رونق سرمایه داری جهانی و رشد تکنولوژی و انفورماتیک، هلهله و شادی بورژوازی همه جا دایر بود) متفاوت است. در طی چند سال اخیر، فضای حاکم در جوامع غربی بی افقی و بی اعتمادی مطلق به کل دستگاه های دولت ها و احزاب حاکمه است. مدتها است که سوت پایان انتظار بهبود زندگی توسط احزاب سوسیال دمکراسی سنتی، در آلمان، انگلیس و فرانسه و دمکرات ها در آمریکا، زده شده است. سوسیال دمکراسی دیگر جایگاه سنتی خود را به مثابه آلترنایتو در مقابل احزاب سنتی دست راستی، کاملا از دست داده است. بورژوازی و دولت هایش در غرب همگی به این واقفند که "ترقی خواهی اجتماعی" علیه انقلاب اجتماعی، که توسط سوسیال دمکراسی برای مهار کردن اعتراض طبقه کارگر علیه سرمایه داری در این کشورها معرفی می شد، امروز پشتیبانی اجتماعی گذشته را ندارد. سوسیال دمکراسی، با پرچم و ایدئولوژی "سیاست آرام" و جلوگیری از هرگونه ابراز عمل "خشونت آمیز"، پرچم دمکراسی پارلمانی در مقابل انقلاب بعنوان تنها راه تغییر مدتی است که بی اعتبار شده و پیشبردی ندارد، چرا که این احزاب دیگر موقعیت سابق خود در مبارزه طبقاتی و در اذهان جامعه بعنوان نماینده تقابل با وضع موجود را ندارند. مدتها است که اعتراضات موجود در جامعه برای رفاه، مقابله با تعرض وسیع بورژوازی به دستاورهای بشری، نه زیر پرچم رنگ باخته سوسیال دمکراسی، بلکه از مجرای ساختار شکنی، یا آنچه "آنتی استبلیشمنت" نام گرفته است، بیان می شود.
مدتها است خط فاصل های سنتی و روبنایی میان احزاب سوسیال دمکراسی، و احزاب دست راستی، در غرب از بین رفته است. در اروپا سیاست های عمیقا دست راستی در تحمیل ریاضت اقتصادی، رشد میلیتاریسم و.... توسط احزاب و دولت های سوسیال دمکرات، در کنار و پا به پای احزاب سنتی راست، پیشبرده شد. نشان دادن فاصله تاچر و تونی بلر و یا اولان و مرکل، حتی برای خود این احزاب بسختی میسر است. در گذشته، در انتخابات های سراسری در اروپا و آمریکا بخش وسیعی از رای مردم نه بر اساس سیاست های متفاوت بین "چپ" و "راست"، بلکه بر اساس داده های تاریخی تر در بطن جامعه (صف مقابله با راست) به صندوق های رای ریخته می شد. برای طبقه کارگر و بخش وسیعی از جامعه سوسیال دمکراسی نه نماینده عدالتخواهی و سوسیالیسم، نه آلترناتیوی در مقابل سیستم حاکم، که اساسا سنگری در مقابل تعرض لجام گسیخته راست مخافظه کار بود و همین کافی بود که از آن حمایت کرد و به آن رای داد. برای نمونه، تبلیغات عمومی سوسیال دمکرات ها، حول مخالفت با سیاست های محافظه کاران در کاهش بودجه های خدمات اجتماعی، بهداشت و تحصیل و بیمه های اجتماعی، سمپاتی جامعه را جلب میکرد. در این دور اخیر، حضور احزاب سوسیال دمکرات در اروپا و دمکراتها در امریکا در دولت و قرار گرفتن آنها در کنار احزاب راست در تحمیل ریاضت اقتصادی، در گسترش میلیتاریسم و جنگ، در تعرض به دستاوردهای جنبش کارگری و.... و با محو شدن همان یکذره تفاوت و مقاومت شاهد فروریختن توهم به هرگونه سنگر بندی قابل اتکاء سوسیال دمکراسی علیه "راست" بودیم.
در بعد اجتماعی تفاوتی میان دیوید کامرون و گوردن براون و اولاند، موجود نبود. تنها تفاوت موجود در سرعت و ابعاد ریاضت اقتصادی و تعرض های دیگر به طبقه کارگر و مردم بود. به همین دلیل فضای امروز در غرب، بیانگر رنگ باختن کل سوسیال دمکراسی و عدم مقبولیت وعده های تو خالی آن، آنهم در بعدی اجتماعی، در مقابل یورش همه جانبه سرمایه و تعمیم ریاضت اقتصادی در این کشورهاست. نُرم اعتراض این دوره مخالفت با هر آنچه که دولتها و احزاب حاکم میگویند، است.
در غیاب کمونیسم متشکل و قدرتمند در غرب، ناسیونالیست های دو آتشه هرجریانی که در حاکمیت حضور نداشتند، نماینده این مخالفت، نارضایتی، بی اعتمادی شده و رهبری آنرا بدست گرفتند. همین ریشه رای وسیع به برگزیت در بریتانیا، انتخاب ترامپ و حتی در انتخابات اخیر فرانسه بود. عدم حضور کمونیستی قدرتمند و اجتماعی، ضدیت میلیونی طبقه کارگر و مردم محروم و ساختارشکنی آنها را به قوی شدن راست ناسیونالیست و پوپولیست تبدیل کرد.
به همین دلیل، امسال، در صده انقلاب اکتبر، تبلیغات سنتی بورژوازی غرب در دفاع از "سیاست آرام" در مقابل خواست برکناری دول حاکم، و یا تبلیغات علیه "خشونت و قهر" که در گذشته اساسا بدلیل موقعیت و قدرت سوسیال دمکراسی، بعنوان نماینده این تغییر "آرام و مسالمت آمیز"، ممکن شده بود، نمی توانست بُرایی سابق خود را داشته باشد و از سر تیترهای تبلیغاتی حذف شد و به پاورقی ها رانده شد. سوسیال دمکراسی، این نماینده تغییر مسالمت آمیز، بعنوان نیرویی که ظاهرا بلشویک ها علیه آن در انقلاب اکتبر "کودتا" کردند، خود بی اعتبار شده است!
اگر امروز در غرب علیرغم شکست آلترناتیو سوسیال دمکراسی و حضور ساختار شکنی، بمثابه پدیده و عاملی عینی و مؤثر در رابطه با انقلاب و ترقی خواهی، کماکان زدودن توهمات به ریشه های پارلمانیسم و دمکراسی غربی جایگاه خاصی دارد، اما تعمیم این امر به کشوری چون ایران، تنها بیانگر نهایت خام اندیشی از جایگاه دولت و نیاز به اختناق عریان در حکومت بورژوایی در کشورهای غیر متروپل و تحت سلطه، است.
دوره "افشا گری" از ناتوانی جمهوری اسلامی در بوجود آوردن کوچکترین بهبود زندگی، چه رسد به ترقی خواهی، دهه هاست که در ایران پایان یافته است. این وظیفه ای است که خود جناح های حاکم، راسا و آنهم محدود و بی محتوا و فقط برای خالی کردن زیرپای جناح رقیب خود در انتخابات هایشان، بعهده گرفته اند. شکی نیست که خواست سرنگونی و رهایی از کل جمهوری اسلامی، در میان اکثریت عظیم مردم ایران نهادینه شده است. به همین دلیل، آلترناتیو پرولتری، و متد و پرایتک برای دخالت برنامه ریزی شده برای تغییر، در اینجا مشخصا انقلاب اکتبر بمثابه یک تجربه کارگری- کمونیستی، جایگاهی نظیر غرب امروز را ندارد. و باز به همان اندازه حمله ، آنهم نه بگونه ای عمومی بلکه به شکلی کاملا همه جانبه، به آن تجربه و متد و شیوه برخوردی لنینی برای دستیابی به حکومت کارگری و دنیایی بهتربخشی از نیاز حی و حاضر و روزمره بورژوازی در این کشور است. بی جهت نیست که تبلیغات چپ و راست علیه این انقلاب، و امسال در صدمین سالگرد آن، در دستور کار از پیشی بورژوازی قرار داشته است. "همایش" یورش به انقلاب اکتبر، آنهم به مناسبت صدمین سالگرد آن در تهران، هدفی جز نفی و تهی کردن متد لنینی در پراتیک پیشبرد خواسته های انقلابی نان، صلح و آزادی آنروز، نداشته است. هدفی که در مقابل و برای سد بندی در مقابل افق انقلاب سوسیالیستی در ایران دنبال می شود.
به بیانی دیگر، امروز بعد از صد سال، تقلیل آن انقلاب عظیم به "کودتای" لنین و بلشویک ها، کسب قدرت سیاسی و بروی کارآمدن حکومت کارگری و عقب راندن بورژوازی از حکومت (حتی برای مدتی کوتاه) را "دیکتاتوری حزب و نه طبقه کارگر" نامیدن، بخشی از یک پروژه سیاسی برای حذر داشتن کارگران از متحزب شدن انقلاب اجتماعی خود است. این وظیفه ای است که کمونیسم بورژوایی، تحت نام چپ و "طرفداری طبقه کارگر" مدتها است بعهده گرفته است. پایه های اساسی این تعرض کمونیسم بورژوایی، مدعی مارکسیسم و البته دمکرات شده که در لابلای "بررسی های تاریخی" عنوان میشوند اینها است:
۱- وجود روابطی دیکتاتور مابانه در حزب بلشویک و نقش دیکتاتوری لنین در این حزب. امری که ظاهرا سوژه مناسبی برای چپهای دمکرات شده در تبلیغات امروز شان علیه ما کمونیستها است. این تصویر قرار است با وارونه کردن آنچه که در ۱۹۱۷ در حزب بلشویک بوقوع پیوست، ثابت شود. ادعا می شود که لنین، تزهای آوریل را به حزب بلشویک تحمیل کرد. اینطور نبود. درست است که لنین صاحب این تزها بود اما برای مصوب شدن آنها در حربش کوشید. رای گیری شد و این تزها اکثریت رای را آورد. برخلاف سنت معمول بورژوازی دسیسه بازی هایشان در پارلمان ها و دولتهای مهد دمکراسی در غرب، تزهای آوریل لنین نه با توطئه و نه با دوز و کلک، بلکه با اتکا به رای همان کمیته های حزبی، تصویب شد. اینکه لنین توانست نظرش را به مصوبه اکثریت تبدیل سازد، باز هم خود بیانگر قدرت و نفوذ و اعتمادی است که آن حزب به لنین، به مثابه رهبر خود و پراتسین انقلابی داشت.
۲- "ایراد" دیگر انقلاب اکتبر این است که بلشویک ها اقلیت بودند و نتیجتا نماینده اعتراض و خواست های طبقه کارگر نبودند. باید به این دوستان مدعی مارکسیسم یادآوری کرد که طبقه کارگر مقوله ای، پدیده ای یکدست نیست، یادآوری کرد که این طبقه خود متاثر از گرایشات درون جامعه، سیاست های گوناگون و تبلیغات و اراجیف بورژوایی که بدون وقفه پمپاژ می شود، است. بنابراین، برخلاف این تصویر، طبقه کارگر، یکدست و هماهنگ و همگون نبوده و عمل نمی کند. مقابله با گرایشات بورژوایی و ضد کارگری در درون طبقه کارگر، زدودن تاثیرات و افقها و خواست های طبقات دیگر، در درون خود طبقه کارگر، خود بخشی از وظایف کمونیستهاست. کمونیست هایی که به بیان مانیفست،‌ نه در مقابل دیگر احزاب و جریانات کارگری، بلکه بیان منافع و خواست های کل این طبقه در سطحی بین المللی می باشند. به همین دلیل، تصور اینکه کارگران، همچون آحاد، اکثریت شان در یک سازمان و حزب کمونیستی، آنهم در دوره حکومت سرمایه داری، می توانند گردهم آمده و متشکل باشند،‌ و بورژوازی را سرنگون سازند، پوچ است. گرفتن قدرت سیاسی، و تشکیل دولت کارگری، خود بخشی از این پروسه اکثریت شدن است.
"اقلیت" خواندن حزب بلشویک، و ادعای اینکه که کمونیست ها نمی باید قدرت را می گرفتند تا اینکه "اکثریت" می شدند، تنها بهانه ای است علیه انقلاب اجتماعی طبقه کارگر، و خود بخشی از مخالفت و برحذر داشتن این طبقه از نیاز به گرفتن قدرت سیاسی است. لااقل تاریخ تا به امروز جوامع بشری، و انقلابات و تحولات اجتماعی، همواره به این ترتیب بوده اند. فراتر، جایگاه کارگران مسکو و پترزبورگ، بسیار واقعی تر از تعداد عددی آنان در آن کشور بود. بدین معنی که، جایگاه آنان در انقلاب اکتبر، بطور واقعی در آن زمان تعیین کننده بود. این هم عجیب نیست. بر خلاف ادعاهای منتقدین امروزی انقلاب اکتبر در ایران، درهمین دوره معاصر، در انقلاب ۵۷ نیز، جایگاه کارگران نفت را همه دیدند. کیست که نداد این بخش از کارگران ایران، بنا به تعدادشان، "اکثریت" طبقه کارگر ایران نبودند، ولی موقعیت و جایگاه شان بود که وزن و اهمیت این بخش "اقلیت" از کل طبقه کارگر را به کل جامعه نشان داد. وزنی که خود را در شعار "کارگر نفت ما، رهبر سرسخت ما"، در همان سال، بیان کرد. پشتیبانی کارگران مسکو و پترزبورگ و شرکتشان در انقلاب اکتبر، نموداری از همین نوع اهمیت، تاثیر و جایگاه شان در سال ۱۹۱۷ بود.
قدرت اساسی و پراهمیت بلشویک ها، و لنینیسم به این معنی، در درک همین نکته است که کمونیست های آن زمان با اتکا به همین نیروی تعیین کننده کارگران، نشان دادند که نیروی واقعی در پیشبرد خواست های انقلاب کنندگان در اکتبر ۱۹۱۷ اند. نشان دادند که پیشرو ترین، پیگیرترین نیرو در ادامه و اعتلا انقلاب، همان "اقلیت" کارگران و حزب بلشویک اند. بلشویک های آن زمان با رهبری لنین نشان دادند که تنها نیرویی بودند که برخلاف دولت وقت، نه بازدارنده بلکه نیروی پیشبرد و اعتلای انقلاب بودند. اکتبر و دولتی که با آن به قدرت رسید ثابت کرد که چگونه همان دولت اقلیت، نماینده اکثریت بود، اکثریتی که در مقابل تمام دسیسه ها و جنگ های تحمیلی بورژوازی ایستادگی کرد و قدرت را نگه داشت.
اتکا و پایه های بسیاری از ادعاهای کمونیست های بورژوایی امروزی، که همچنان به نام چپ و کارگر علیه انقلاب اکتبر موعظه می کنند، ریشه در تفکرات و عملکرد سوسیال دمکراسی روسیه در تقابل با دولت کارگری بعد از انقلاب اکتبر، دارد. این سنگری است قدیمی، که سالهای سال است وظیفه اش حواله دادن انقلاب به آینده ای دور و دست نیافتنی است. امری که با بوقوع پیوستن انقلاب اکتبر، پاسخ درخور خود را در همان زمان گرفت.
اما آنچه امکان بروز این ادعاها را باری دیگر ممکن ساخته است، نه انقلاب اکتبر، نه تصرف قدرت و حکومت کارگری زاده از آن، بلکه سیری است که طی آن انقلاب سوسیالیستی شکست خورد. اینها شکست لنینیسم در حزب بلشویک و دست بالا پیدا کردن هم افقهای خودشان در حزب و پیروزی افق بورژوازی ناسیونالیست روسیه در صنعتی کردن، قدرت گیری بورژوازی در سالهای ۱۹۲۰-۲۲ و شکلگیری سرمایه داری دولتی در روسیه، را سانسور می کنند، و پیدایش قطب امپریالیستی، قطبی که خود به یمن سرکوب و استثمار شدید کارگران و قلع و قمع هرگونه اعتراضی در آن کشور بوجود آمد، را مستقیم و بلاواسطه به انقلاب اکتبر و لنین متصل می کنند. و باز به همین تصویرطبقه کارگر را از نیاز برنامه و نقشه برای نگه داشتن قدرت، و عملی کردن آلترناتیو سوسیالیستی در عرصه اقتصاد در فردای انقلاب محروم می کنند.
کمونیسم امروز، دستآوردهای موجود کمونیسم کارگری، بخش وسیعی از این راه را پیموده است. برخلاف ادعاهای "مخالفان انقلاب اکتبر" امروز در ایران، مشکل طبقه ما در این نیست که خواهان انقلاب یا خواهان گرفتن قدرت سیاسی بمنظور درهم کوبیدن این نظام استثمار و سرکوب نیست. مشکل طبقه ما در این نیست که خود را بی نیاز از حزب کمونیستی و طبقاتی خود می داند. مشکل طبقه ما قبول درسهای ضد کارگری این طیف از انقلاب اکتبر نیست. بلکه مشکل طبقه ما، سناریو سیاهی است که بورژوازی حاکم در مقابل همین خواست بطور روزمره و شفاف دائما در مقابل کل جامعه قرار می دهد. اینکه با انقلاب، با سرنگونی جمهوری اسلامی، شیرازه جامعه از هم پاشیده می شود. مخالفان انقلاب اکتبر امروز، در صدمین سالگرد این انقلاب باری دیگر بهانه ای پیدا کرده اند تا همان جهنمی که جمهوری اسلامی وعده می دهد را در بوق و کرنا کنند و "ثابت" کنند که با انقلاب کارگری، امنیت، بهبود در زندگی این مردم، با بمب و گلوله مواجه می شود. می خواهند نشان دهند که با انقلاب اجتماعی، نه ترقی خواهی، نه عدالتخواهی، نه رفاه و آزادی و برابری متحقق میشود و نه امنیت به جامعه بر میگردد، برعکس نتیجه انقلاب اجتماعی و هر تلاشی برای تغییر اوضاع تبدیل ایران به سوریه و لیبی است. عراق و لیبی را نشان میدهند تا طبقه ما از بیم آن، به جمهوری اسلامی و "امنیت" موجود رضایت دهد. تمام تلاش این طیف در نشان دادن آنچه از پس از اکتبر در آن کشور گذشت، برای این است که هرگونه خواست انقلاب و آرزوهای طبقه کارگر به آینده ای دوردست انتقال پیدا کند. زوزه های، "کودتا" و "نبود دمکراسی" و غیره، همه و همه بخشی از این پروسه است. اما نه قدرت گیری الترناتیو بورژوازی در چند سال کوتاه پس از انقلاب اکتبر، نه بوجود آمدن "قطب شرق" و سپس فروریختن آن در مقابل بازار آزاد غرب و حتی موقعیت امروز روسیه، ذره ای از عظمت انقلابی که طبقه کارگر و بلشویک ها به رهبری لنین در اکتبر ممکن کردند، نمی کاهد.
برای ما کمونیست ها در جامعه ای که تشنه آزادی و برابری است، برای طبقه کارگری که انقلاب کارگری نه "مشکل" بلکه به گواه اعتراضات کارگران با وجود تمامی سازمان و دستجات حکومتی تا دندان مسلح جمهوری اسلامی، هرروزه در جریان است، تنها راه نجات از شر بورژوازی حاکم است.
برای طبقه کارگر و ما کمونیستها تجربه انقلاب اکتبر نشان داد که علاوه بر پیروزی انقلاب کارگری و به زیر کشیدن حاکمیت بورژوایی نگاه داشتن قدرت سیاسی در مقابل تعرض همه جانبه بورژوازی و دفاع از زندگی بهتر در فردای انقلاب است. هیچ بخش و جناح بورژوایی، قادر به فراهم آوردن شرایط برای پیشروی خواست انقلابی زندگی بهتر نیست. اکتبر نشان داد که هیچ نیرویی، باندازه کمونیست ها در پیشبرد و تضمین زندگی بهتر برای طبقه کارگر و جامعه پیگیر نیست و همین ندایی است که طنین آن برای ما در ایران امروز مطرح است. این پرچمی است که باید در صدمین سالگرد انقلاب اکتبر، در ایران برافراشت. سازمان دادن و قراردادن این پرچم در میان فعالان و پیشروان طبقه ما، وظیفه ما کمونیست ها است.


امان کفا