بحث منصور حکمت در مورد دولت در دوران گذار به طور اعم و دولت در دورۀ انقلابی به طور اخص، از یک طرف متکی است به بحثهای مارکس در مورد دولت در مانیفست کمونیست و نقد برنامۀ گوتا در مورد سوسیالیسم و جامعۀ کمونیستی، و بحثهای لنین در دولت و انقلاب و دو تاکتیک سوسیال دموکراسی روس در انقلاب بورژوا دمکراتیک. از یک طرف متکی است به تئوری مارکسیستی دولت و متدولوژی مارکس و لنین دربرخورد به مسئلۀ دولت و دولت دوران گذر و از طرف دیگر با تئوریزه کردن دستاوردهای انقلاب اکتبر و مباحثات تئوریک آن دوره در مورد اقتصاد جامعۀ کمونیستی و دیکتاتوری پرولتاریا در افزوده آی به تئوری مارکسیستی دولت دارد.
بحث مارکسیستی دولت به طور عام و متعارف این است که سرمایه داری دولت خودش را دارد برای اینکه مناسبات مالکیت خصوصی و نظام کار مزدی رااز تعرض طبقۀ کارگرمصون نگاه دارد. اما این دولت در شرایطی که جامعه دستخوش تحولات بنیادی و وضعیت انقلابی است، آن تعریف متعارفش را از دست می دهد و این می تواند دولت دوران گذار و دولت در دورانهای انقلابی باشد.
منصور حکمت بحث چپ را نقد می کند که دوره بندیهای تولیدی برده داری، فئودالیزم، سرمایه داری و سوسیالیسم را بعنوان جمع عددی پنج دورۀ تولیدی نگاه میکرد. آن را ماتریالیسم متافیزیکی ای می‌خواند که می پنداشت که برده داری یک شبه جای خود را داده است به فئودالیزم وفئودالیزم هم یک شبه به سرمایه داری و گویی هیچ اتفاقی هم در جامعه نیفتاده است. جایگزین شدن یک نظام بجای نظام قبلی پروسه‌ای دینامیک است که در آن تحولات مختلف و انقلاباتی صورت می‌گیرد از جمله دولت دورۀ گذار بر سرکار می آید.
در تحول سرمایه داری به کمونیسم یک دورۀ گذارهست که دیکتاتوری پرولتاریا است. این در انقلاب اکتبر بوقوع پیوست. بعد می گوید که دیکتاتوری پرولتاریا دولت دوران گذار است و دولتی است علیه اقتصاد سرمایه داری ولی هنوز دولتی نیست که اقتصاد سوسیالیستی را نمایندگی بکند. اصلا دولتی نیست که اقتصاد را نمایندگی کند. دولت طبقه ای است که علیه اقتصاد سرمایه داری شوریده است و هنوز خودش دولت موقت انقلابی طبقه کارگر است که تلاش می کند قدرت سیاسی خود را علیه سرمایه داری حفظ کند. این دولت پس از اینکه ثبات خود را حفظ کرد باید وارد مرحلۀ شکل دادن به بنیادها و ساختارها و مکانیزم هایش بشود و سمتگیری بسوی جامعه بدون طبقات و زوال دولت را متحقق کند.
دولت در دورۀ انقلابی به طور اخص دوره ای است که در بحرانهای سیاسی انقلابی شکل می گیرد. وقتی که در جامعه بحران سیاسی انقلابی است زمانی که بالایی ها نمی توانند و پایینی ها نمی خواهند. وقتی است که دولت شرایط و وضعیت متعارفش را از دست می دهد. دولتی که به اسم تمام جامعه حرف می زند. ما نمایندۀ منافع کل جامعه هستیم و جامعه هم به این دولت توهم دارد، مردم به دولت عرض حال می دهند و از او تقاضا می کنند و ... ولی وقتی شرایط انقلابی می شود مردم می شورند علیه این دولت . یعد می گوید که در این دوره انقلابی خصلت ماورای طبقاتی دولت برای مردم افشا می شود مثلا برای ما که نسل انقلاب پنجاه و هفت بودیم این خیلی روشن بود که وقتی شاه آمد و گفت صدای شما را شنیدم کسی محل نگذاشت بعد دیکتاتوری را تشدید کرد و بعد نهضت آزادی و جبهۀ ملی و بختیار را آورد و باز مردم نمی خواستند.
بحث منصور حکمت در دولت در دورۀ انقلابی این است که بورژوازی و امپریالیسم در شرایط انقلابی الزاما نمی خواهند نیروی سیاسی ای بورژویی جایگرین دولت قبلی بشود که کاملا منطبق با اقتصادیاتی باشد که آنها می خواهند. بورژوازی و امپریالیسم ماتریال مناسبی لازم دارند که در آن لحظه منافع بورژوازی و امپریالیسم را در مقابل انقلاب مردم حفظ کند. جریان اسلامی در انقلاب پنجاه و هفت آن ماتریال مناسب بود و به همین دلیل منصور حکمت و اتحاد مبارزان کمونیست بحث دو جناح درضد انقلاب بورژو اامپریالیستی را در تحلیل جمهوری اسلامی طرح کردند. این بحث، جمهوری اسلامی را بورژوازی و امپریالیست خواند در حالی که جمهوری اسلامی از نظر اقتصادی نه منفعت امپریالیسم و نه منفعت اقتصادی بورژوازی بزرگ را در آن مقطع نمایندگی می کرد. جریان اسلامی نیرویی بود که می توانست انقلاب را سرکوب بکند و برای سرکوب انقلاب منفعت عمومی بورژوازی را نمایندگی می‌کردند و هویت اقتصادی خاصی جز حفاظت از مالکیت خصوصی و سرکوب طبقه کارگر انقلابی نداشتند.
به همین ترتیب لنین ناردونیک ها و منشویک ها را در انقلاب ۱۹۱٧ نیروی بورژوایی و امپریالیستی می خواند .در حالی که از نظر پایگاه اقتصادی و طبقاتی اینها هیچ کدام نمایندۀ بورژوازی بزرگ و امپریالیسم و زمین داران بزرگ نبودند ولی در مقابل خواست های انقلاب که صلح بود ، هشت ساعت کار بود و تمام قدرت به شوراها و خواست زمین بود، منافع بور ژوازی بزرگ و امپریالیسم را نمایندگی می کردند.
درنتیجه می گوید که در دورۀ انقلابی آن دولتی که می آید سرکار، چه دولت انقلابی باشد چه دولت ضد انقلابی باشد که به اسم انقلاب سرکار آمده باشد خاصیت اقتصادی ندارد . اگر اقدامات اقتصادی می کند این اقدمات پشت جبهۀ اقدامات سیاسی اش است.
چپ پوپولیست ایران در مقطع انقلاب ۵۷ متاسفانه بدترین پراتیک را داشت و در مقابل هرنوع تاکتیکی که جمهوری اسلامی اتخاذ می‌کرد تا در شرایط انقلابی خودش را نگه دارد و انقلاب را سرکوب کند، این چپ تحلیلش را روزمره تغییر می‌داد و آن‌ها را یک قشر و طبقه متفاوت اعلام می کردند. یک بار خرده بورژوازی مرفه بود، یک بار خرده بورژوازی سنتی، در صف انقلاب بود، یک بار خلقی بود یک بار بورژوازی سوداگر بود.
در آن مقطع منصور حکمت گفت که جمهوری اسلامی ماتریال مناسب بورژواری و امپریالیسم برای سرکوب انقلاب است و بحث دو جناح در ضد انقلاب بورژوا امپریایستی را طرح کرد.
تمام بحث دولت در دورۀ گذار و دولت در دورۀ انقلابی این است که چگونه این دولت گذار جامعه را از سرمایه داری به سوسیالیسم و کمونیزم می برد. اینکه جامعۀ کمونیستی به جای مناسبات تولیدی و نظام اجتماعی سرمایه داری می نشیند یک بحث کلی است ولی همان طور که گفتیم یک دوران گذاری وجود دارد که این دوران گذار دیکتاتوری پرولتاریا است.
مارکس در نقد برنامه گوتا می گوید که فاز پایین جامعۀ کمونیستی و فاز بالایی جامعۀ کمونیستی. فاز پایینی جامعۀ کمونیستی جامعۀ سوسیالیستی است و دیکتاتوری پرولتاریا دولت این دوره است. ولی در فاز دوم دولتی نیست برای اینکه دیکتاتوری پرولتاریا قاعدتا در دروه گذار توانسته جامعه را از مناسبات طبقاتی به مناسبات جامعۀ بی طبقه و جامعۀ اشتراکی هدایت کند.
بحث منصور حکمت این است که علاوه بر دو فاز بالا که مارکسیستها جملگی در مورد آن توافق نظر دارند، دورۀ دیکتاتوری پرولتاریا خود در دو فاز سپری می شود. یک فاز این است که بعد از انقلاب سوسیالیستی، دولت دیکتاتوری انقلابی موقت کارگران سر کار می آید. دولتی است که بعنوان نماینده طبقۀ کارگر با دشمنان داخلی و خارجی اش می جنگد. وظيفه و اولويت اساسى اين دولت، نظير هر دولت حاصل قيام، سرکوب مقاومت محتوم و تا پاى جان ارتجاع مغلوب يعنى بورژوازى است.
در فاز دوم ديکتاتورى پرولتاريا به مثابه يک دولت به معنى "غير‌موقت" آن عمل مى‌کند. اين دولتى است که "چوبدستى"‌ها را بدور افکنده است، آثار و علائم پروسه شکل‌گيرى و تولدش را از خود زدوده است و غلبه سياسى يک طبقه اجتماعى، به معنى واقعى کلمه و حضور مستقيم آحاد اين طبقه در پروسه تصميم‌گيرى و اداره امور را در خود به نمايش مى‌گذارد. اينجا ديگر هيچ عنصر "موقت"ى در اين ديکتاتورى وجود ندارد، مگر به همان معناى عمومى پروسه زوال دولت.
این را در تجربه انقلاب اکتبر در روسیه می بینیم. طبقه کارگر اولا درگیر جنگ جهانی اول بود و با انواع و اقسام بورژوازی ضد انقلابی چه داخل و چه خارج می جنگید . آنها را سرکوب و دولت شوراها را مستقر کرد، خواستهای انقلاب را متحقق کرد. یک انقلاب پرولتری قدرتمندی بود که خودش را به عنوان دیکتاتوری موقت انقلابی تثبیت کرد.
منصور حکمت در مورد انقلاب اکتبر در روسیه می گوید که فاز اول از ۱۹۱٧ تا ۱۹۲۲، آن دوره ای بود که دورۀ جنگیدن با دشمنان داخلی و خارجی انقلاب و دورۀ شکل دادن به دولت موقت انقلابی بود. دوره دوم از ۱۹۲۳ تا ۱۹۲٨ دوره ای بود که در واقع لنین بیمار شد و آن برنامه هایی که قرار بود و می بایست پیش می رفت پیش نرفت. در عوض استنتاجات غلطی شد از یک سری اقدامات اقتصادی که در فاز اول اتفاق افتاد. منصور حکمت می گوید که کمونیسم جنگی (که با اسمش هم موافق نیست) اقدام اقتصادی بود که دولت موقت انقلابی انجام داد بعنوان پشت جبهۀ سیاست و دولت موقت بود و اصلاً به معنی گامی در پیاده کردن کمونیسم و اقتصاد سوسیالیستی نبود. اقتصاد سیاست نوین آن هم به همین ترتیب یک اقدام اقتصادی بعنوان پشت جبهه سیاست پرولتری بود.
منصور حکمت در نتیجه می‌گوید که این اقدامات اقتصادی هنوز نمایندگی اقتصادی آن طبقه را نمی کند دولت برای اینکه خودش را تثبیت بکند یک سری اقدامات اقتصادی می کند مثل کمونیسم جنگی، مثل دولتی کردن سرمایه ها . مثل سیاست اقتصادی نوین که یک سری شرایط را برای رشد صنایع کوچک آماده و آوانسهایی دادند. درگیر جنگ بودند برای اینکه می خواستند جامعه را نگه دارند. برای اینکه ضد انقلاب از همه طرف محاصره کرده بود . این اقدامات کمونیسم جنگی ، سیاست اقتصادی نوین، دولتی کردن یک سری ، اینها اقدامات سیاسی در مرحلۀ اول دیکتاتوری پرولتاریا بود. فاز دوم دیکتاتوری پرولتاریا مرحله ای که این دولت موقت انقلابی طبقۀ کارگر وارد یک فاز ثبات می شود. یعنی از حالت موقت در می آید و شروع به سازمان دادن ساختارها، نهادها و مناسبات ایدئولوژیک، اقتصادی، سیاسی،حقوقی و اجتماعی می‌کند و زمینه را آماده می کند برای اینکه بتواند اقتصاد سوسیالیستی را در جامعه بر قرار بکند. اما در دورانی که باید فاز دوم متحقق می‌شد با بیماری لنین، تعمیم دادن اپورتونیستی این تاکتیکها به اقتصاد کمونیستی، طبقۀ کارگر روبنای سیاسی اداری حقوقی متناسب با اقتصادی که قرار بود متحقق بکند را عملی نکرد و در نتیجه از خط خارج شد.
"بنظر من ما اينجا بايد يک مرحله‌بندى ديگر را وارد تحليل کنيم. ديکتاتورى پرولتاريا (يا دوره گذار بطور کلى) دو دوره مهم و کمابيش متمايز را در بر مى‌گيرد. اول دوره استقرار سياسى ديکتاتورى پرولتاريا و دوم دوره گذار اجتماعى تحت ديکتاتورى "ثبات يافته" پرولتاريا. دوره اول دوره‌اى است که بلافاصله با تشکيل دولت ديکتاتورى پرولتاريا آغاز مى‌شود. اين دوره‌اى است که دولت کارگرى به مثابه يک دولت موقت انقلابى کارگران، يک "دولت دوره انقلابى"، عمل مى‌کند. وظيفه و اولويت اساسى اين دولت، نظير هر دولت حاصل قيام، سرکوب مقاومت محتوم و تا پاى جان ارتجاع مغلوب يعنى بورژوازى است،
دوره دوم، دوره متناظر با ثبات سياسى قدرت پرولترى است. اين دوره‌اى است که در آن ديکتاتورى پرولتاريا به مثابه يک دولت به معنى "غير‌موقت" آن عمل مى‌کند. اينجا تعاريف بسيار آشناى مارکسيسم در مورد ديکتاتورى پرولتاريا به مثابه تشکل مستقيم کل طبقه کارگر بعنوان طبقه حاکمه و برقرارى دموکراسى پرولترى در جامع‌ترين شکل آن، عملا ماديت مى‌يابد. اين "دولتى" است که "چوبدستى"‌ها را بدور افکنده است، آثار و علائم پروسه شکل‌گيرى و تولدش را از خود زدوده است و غلبه سياسى يک طبقه اجتماعى، به معنى واقعى کلمه و حضور مستقيم آحاد اين طبقه در پروسه تصميم‌گيرى و اداره امور را در خود به نمايش مى‌گذارد. اينجا ديگر هيچ عنصر "موقت"ى در اين ديکتاتورى وجود ندارد، مگر به همان معناى عمومى پروسه زوال دولت. اين ديگر يک "دولت موقت انقلابى" نيست، بلکه متناظر با اقتصاديات و روابط اجتماعى معينى است و بايد مستقيما انعکاس سياسى اين مناسبات در حال رشد و ضامن توسعه و تکامل آنها باشد. "
"تفکيک ميان دو دوره فوق‌الذکر در پروسه انقلاب پرولترى تا حدود زيادى علل اين تعابير "دوگانه" و بظاهر "پراگماتيستى" بلشويکها را توضيح مى‌دهد. واقعيت اينست که بخش اعظم اقدامات "سانتراليستى" دولت پرولترى در نخستين سال‌هاى انقلاب و آن اقدامات اقتصادى‌اى که به نادرست "کمونيسم جنگى" نام گرفت (و همچنين پس از آن سياست نپ)، اقداماتى بودند که نه با ديکتاتورى پرولتاريا به معنى وسيع و جامع کلمه، بلکه با ضروريات مسجل کردن و تحکيم قدرت پرولترى، يعنى "دولت موقت" ديکتاتورى پرولتاريا در روسيه تناسب داشتند. آنچه عملى شد، اقدامات سياسى، ادارى و اقتصادى يک دولت موقت انقلابى پرولتاريا، يعنى ديکتاتورى پرولتاريا در دوره انقلابى، براى حفظ و تثبيت قدرت سياسى طبقه کارگر در برابر مقاومت و توطئه‌هاى بورژوازى بود و نه اقداماتى متناسب با وظايف و اهداف از پيش تعريف شده و موعود ديکتاتورى پرولتاريا به معنى جامع کلمه."(دولت در دوره های انقلابی)
بحث منصور حکمت در مرحله بندی دیکتاتوری پرولتاریا این است که طبقه کارگر و کمونیستها در دوره های گذار و انقلابی چگونه به قدرت نگاه کنند، حکومت انقلابی موقت خود را تشکیل دهند و در مرحله دوم باید مرتبا توازن قوا را در سطح جامعه به نفع خود نگه دارند تا قادر باشند با روبنای سیاسی مناسب جامعه را بسمت اقتصاد کمونیستی هدایت کنند. این بحث، در افزودۀ منصور حکمت به تئوری مارکسیستی دولت و دیکتاتوری پرولتاریا است. این بحثی است که در واقع با جمع بندی انقلاب اکتبر در روسیه، به مباحثات و تئوری مارکسیستی دولت افزوده شده است. منصور حکمت نه تنها مباحثات مارکسیستی را از زیر آوار مارکسیسم طبقات دیگر بیرون آورد بلکه تئوری و پراتیک مبتنی بر آن را قدرتمندتر کرد.

* با تشکر از شادی مطیعی که متن شفاهی سخنرانی را کتبی کرده است